X
تبلیغات
................لوتی کده................
چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 11:10
 

 

 

به زودی لوتیکده دوباره شادی بخش دل هایتان

 خواهد شد

نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

نامه ات را با خط ... جمعه چهارم تیر 1389 22:44

نامه ات را با خط نستعلیق یا شکسته یا ثلث ننویس ! به خط عشق بنویس ، به زبا ن فارسی یا هر

زبان دیگری هم نه!به زبان سکوت.

 روی کاغذ هم ننویس ،هر کاغذی که تو مصرف می کنی درختی را قطع می کند و خداوند

 درختان را دوست می دارد ،نمی بینی چقدر سبز و با شکوهند آواز می خوانند و می رقصند

 ،پس روی دلت بنویس . نیازی هم نیست برای پست کردنش جائی بری یا تمبری بچسبانی فقط

 تماشا کن از پشت پنجره اطاقت رقص پرنده ها را ، آواز درختان را اقتدار آبی آسمان را ،

 درخشش ستاره ها و ما ه را و آن وقت نامه ات پست میشود و بلافاصله و بی هیچ وقفه ای

 جوابش از راه میرسد.آن قدر بزرگ که در دلت جای نمی گیرد و از چشمانت بر روی گونه

 هایت می لغزد .اما آن هنگام هرگز فراموش نکن که اشک چشمت از آن تو باشد و چشم دیگر نه

 ازآن من که برای همه .منتظر می مانم تا ببینم چه جوابی گرفته ای.

نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

دوست دارم به زبانهای مختلف جمعه چهارم تیر 1389 22:42

 

به زبان ایتالیایی : Ti Amo

 

به زبان یونانی : S''ayapo philo Su

 

به زبان روسی : Ya vas liubli

 

به زبان پرتقالی : Amo - te

 

به زبان فارسی : Dooset Daramولی انصافا هیچکدوم به زبون خودمون نمیشه

 

به زبان آلمانی : Ich liebe dich

 

به زبان اسپانیایی : Te quiero

 

به زبان سوئدی : Jag a Iskan dig

 

به زبان هندی : Mai tujhe pyaar kartha ho

 

به زبان فرانسه : Je t''aime

 

به زبان ارمنی : Jiroum em kez

 

به زبان انگلیسی : I Love You

 

به زبان ترکی : Seni seviyo rum

 

به زبان دانمارکی : Jeg elsker dig

 

به زبان چینی : Mi tuzya var ruem karata

 

به زبان سوئیسی : Cha''ha di ga''''rn

 

به زبان برزیلی : Eu te arno

 

به زبان هلندی : Ik hou van jou
نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

شعر جمعه چهارم تیر 1389 22:37

 

گاهی مثل باران

گاهی مثل باران
 باید بارید
گاهی نرم و گاهی تند
و گاهی
خیس باید کرد
گلبرگ های زیبای برون را
وگاهی باید شکست
شاخه های زاید خشکیده را
تا سبز شوند جوانه ها
و بخوانند
ترانه عاشقی را
زیر قطرات نم نم بارون
و گاهی مثل باران
باید بخشید ترانه زندگی را
تا عاشقی کنند
پروانه ها
 .....

 

پاییز را دوست دارم.......

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم.........

 

هرگز فراموش نمی کنم سخنانی را که از چشمان تو شنیدم

می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند

اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم

آن هنگام که می گفتند:دوستت دارم...............

 

دوستم بدار

اگر خیال داری دوستم بداری ،همینک دوستم بدار

     اکنون که زنده ام...

 صبر نکن تا بمیرم...

بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید

 ومجبور می شوی

                          حرف های نا گفته قلب ساده ات را

 در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی

 پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد

اگر دوستم داری

                          بگذار زنده بمانم 

 

کاش می شد من در این فصل خزان

                                                 گل سرخی می دیدم

تو بیا ای آنکه وسعت چشمانت همانند گل سرخ زیباست

    بیا تا اندوه فراق از گل سرخ را فراموش کنم

نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

ماندانا پنجشنبه بیستم خرداد 1389 17:45

چه ساده

چه ساده بودم وقتی چشمانم تو را انتخاب کرد...

چه ساده بودم وقتی دلم گفت:او...

چه ساده بودم وقتی نگاه تو مرا جذب کرد ...

چه ساده وقتی فکر میکردم فقط مرا داری...

چه ساده بودم وقتی گفتی میروم ...

ولی من باور نکردم ...

چه ساده بودم وقتی همه حرفهایت را شوخی کودکانه ای بیش حساب نکردم...

چه ساده بودم وقتی که همه اشتباهاتت را به پای خودم نوشتم ...

هنوز هم ساده ام که فکر میکنم بر میگردی ...

 

  همیشه عاشق ماندن دلیل بر عاشق شدن نیست

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشق هستند

 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

ولی اهسته می گویم الهی بی اثر باشد

 

 

عشق

عشق: سرطان دوست داشتن است.

عشق: عقد دائمی ما با غربت است.

عشق : شماره تلفنی است که سالها به دنبال آن می‌گردیم.

عشق: آمپول ب کمپلکس معرفت است.

عشق: اتوبانی است که تا ته ابدیت می‌رود.

عشق: آسانسور حیات بشر است. وای بحال کسی که توی این آسانسور گیر کند.

عشق: قند متافیزیکی است که در دل آدم آب می‌شود.

عشق: شب نامزدی ما با جدایی است.

عشق: نردبانی است که ما را از خود بالا می‌کشد.

عشق: همان فعل و انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست می‌دهد.

عشق: عزرائیل زیبایی است که رسید جسم ما را می­گیرد و قبض روح را امضا می‌کند...

 

  در زندگی سه چیز آموختم

 

از عشق

رسوایی................................

از دوست

بی وفایی.................

از شب

تنهایی.......

 

انسان از زماني كه به دنيا مي آيد وجودش را عشق فرا مي گيرد .

اولين عشق مادر، مهربانترين و بهترين عشق .

دومين عشق پروردگار مهربان ، پاك ترين و بزرگترين عشق .

 سومين عشق پدر است ، دوست داشتني ترين و مطيع ترين عشق . 

چهارمين عشق علم است ، ستوده ترين و پر مسئله ترين عشق . 

پنجمين عشق مدرسه است ، مورد قبول ترين و عاقلانه ترين عشق .  

ششمين عشق معلم است ، مفيد ترين و موثر ترين عشق .

هفتمين عشق دوست خوب ، احساساتي ترين و مهم ترين عشق .

هشتمين عشق ، عشق به يك فرد مذكر يا مونث ، عارفانه ترين و رمانتيك ترين عشق .

نهمين عشق ، عشق به فرزند است ، پايدار ترين و استوار ترين عشق .

دهمين عشق مرگ است ، غمناك ترين و دشوار ترين عشق است .

تمام اين عشق ها عشقي بزرگ را در بر مي گيرند به نام زندگي كه سخت ترين اما شيرين ترين عشق هاست

نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

اشعاری دیگر از ژیلا پنجشنبه بیستم خرداد 1389 17:44

///برو از یاد من///

قصّه هایم همه سبز

دست هایم که بنفش

رنگ شب گاهی سپید

روزها رنگ شفق

صبح هایم دلِ خون

در نمازم تو چه غمگین بودی

باز این پیچک تنهایی مرا می پیچد

آخ این خواب عجیب

رنگ آبی دارد

دانه تسبیحم ،عددی می سازد

عدد یک با یک

تو بگو این رویا ؟به کجا سر دارد

برو از خواب من ، برو از یاد من

یکِ تنهای من!

عدد راز من !

------------------------
///کودکم///

دست ها خالی ز نان ، قلبها خالی ز مهر

چشم ها دور از حیا ،کاسه ها مانده به گِل

پای ما خسته ،توانی نیست مارا

مانده ایم بر جا و در جا می زنیم

نعره ها گوش فلک را برده است

ضجّه ها نای ونفس را خورده است

....................

کودکم غمگین و می پرسد مرا

نان من کو ، آب میخواهم

که من هم تشنه ام

سینه ام خشکیده ،دردم در گلوست

صورتم تابیده، چشمم بی فروغ

کودکم نان خواهد ودستم تهی است

مهر من کین گشته از رنج زمان

خانه ام خاموش ،قلبم سوت وکور

کودکم خسته ،من هم خسته تر

دست وپایم بسته ،من هم در قفس

رنگ من تابیده ،مویم هم سپید

دست لرزانم تهی

کودکم نان خواهد و دستم تهی است

کودکم .....................

------------------------

///به کدامین؟! ///

من در اندیشه فردای دگر خواهم بود

تا که هر بیدل عاشق به رهش باز رسانم

که در آن غربت وهجر ،لغتی بی معنی است

تا تو آنگاه به کنارم آیی

وبگویی چه زیباست وصال

ومن از عشق برایت چه سخن ها دارم

گرمی دست دلم هدیه ی تو خواهم کرد

وتو از من بپرسی به کدامین گُنهت توبه شکستم

به کدامین لغتی نامه نوشتم

به کدامین خم ابروی تو من باده شکستم

که شدم چلّه نشین دل غمّاز و رخ مهرویت

تا که ترکم بکنی یا به هجرم سپری ؟

یا به خاکم فکنی ؟

شمع خاموش مزارم بنهی

گل زردی وخُماری به یادم بنهی

همره باد فنا

در فراموشکده جا بنهی

آخ!! گر من بخطایی سوختم

تو به حیلت به گناه آلودی

تو به اشک من دربند طهارت کردی

تو به سوداگری با عشق حماقت کردی

تو به خود با خود وبی خود که خیانت کردی

من در اندیشه فردای دگر خواهم بود

ودگر بار در اندیشه فردای نویی

خواهم بود

------------------------

///سراب///

وچه سخت است در این دام اگر ها ماندن !

که سئوال است و سراب ؟..

نه جوابی ، نه امیدی

همه وهم است وخیال !

وخدایی که مرا می نگرد

ومن از آینه ی عبرت خویش

به هیاهوی خود گمشده در دام سراب

شعر تنهایی دهشت زده ام می خوانم

وبه آن رفته وغارتگر دل

حرف نا گفته ام این است:

چرا ؟!

-----------------------
/// نان من ///

گریه ها خونی و دلها رنگی

روزگاران همه از اشک دلان هم لبریز

دستها هم بخدا سنگی و هم بی معنی

خنده هم برلب آن کودک تنها خشکید

مادری در طلب نان شبش می نالید

دختر کولیِّ هرز آمد و رفت

هیچ کس نام نپرسید ؟!٬مگر نامش چیست؟!

پدر از شرم، خدا پیرهن از تن بدرید

ماه غمگین شد و با ابر گریست

آفتاب هم خجل از کودک ولگرد خیابان لرزید

دور گرد ،در طلب لقمه جان، نان دزدید

غصّه از شرم خجل گشت و خمید
---- ---- ----
نان من زهرِ من و تلخ من است

آتشی بر دل و بر جان من است

-----------------------
///کاش ///

کاش می شد اشک را با اشک شست

کاش می شد حُرمت محراب را

در طلوع صبحگاهان با دو چشم تر بشست

کاش لبخند یتیم مانده در کوچه برای تکّه نانی را خرید

کاش من دیوانه ایی بودم که از دیوانگی، دیوانگان را می ستود

کاش هم چون عندلیب باغ بودم

تا به آوازم بخوانم قصّه ی نامردمی را

قصّه ی آن نو بهار خفته در پائیز دلها

کاش من ، هرگز نبودم (من)

که از من ها بلا خیزد و تن ها در جفا سوزد و دل ها آتش افروزد

واین/ من ها/ خدا داند که من ها را بسوزاند

و با اشکِ منی چون تو و آن دیگر چراغ خانه افروزد

و خود در وسعت نفسش بسوزد!!

بسسسسسسسوزد!

-----------------------
///من آمدم///

من آمدم ؛ مشتاق نیم نگاهی

هر چند گذرا

در خستگی های خود و خود شکستنها

برای نو شدن با تو و گذشتن از انتظار

که روزم را روزی

شاید با تو و با خیال تو

و رویایی تازه

در پریشانی گیسوان تو

درسیاهی چشمان تو

آغازی تازه آزمون کنم؛ شاید !!!!

و با شاید ها چه دلخوشم

می گذرد در شب آیینه رود
خفته هزاران گل در سینه رود
گلبـن لبخند فردایی موج
سر زده از اشک سیمینه رود


فراز رود نغمه خوان
شکفته باغ کهکشان
می سوزد شب در این میان
رود و سرودش   اوج و فرودش
می رود تا دریای دور
باغ آیینه دارد در سینه
می رود تا ژرفای دور

موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد

فردا رود افشان ابریشم در دریا می خوابد
خورشید از باغ خاور می روید بر دریا می تابد

موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوند


فردا رود طغیان شورافکن در دریا می خـوابد
خورشید از شرق سوزان می روید بر دریا می تابد

موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد

نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

چند تا شعر از ژیلای عزیز جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 11:33

 

دل تنگ توام، این را به که باید گفت؟

به کدامین لغتی باید گفت؟ 

 به کدامین خطِ زیبا نگاشت؟

چه کلامی گویم ؟عددش می خواهی ؟

تو بخوان از ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تو بخوان عشق تمام . 

  

زن همسایه

همه از  مرگ اقاقی گفتند

همه در سوک گل مریم عشق

 در سکوت ثانیه ها را خواندند 

شاهپرک خنده زد و گوشه ی ایوان خدا خوابش برد

زن همسایه ی دیروزی ما، با  گل قاصدک خشک نگاهش خندید

انتظار لب پر خنده ی مردی  شاید !

انتظار یه بغل نان و کمی عشق کنار بشقاب

مرد شبگرد خیابان خدا  هم نالید

  سگ ولگرد زرنگ  ، تکّه نانش قاپید

زن کنار کوچه ، لقمه ها را می چید 

بوق یک صاعقه ی شیک گناه! 

  هی....... خانم ؛

 هم نمک داریم و هم نان و کمی  شاید عشق

مرحمت  کن مارا  ، که هوا بس سرد است

خانه ام  هم  بالاست

جیب هامان بخدا پر شده  از حقّ النّاس  

پدرم یک آقاست ، خود من هم زاده  

یک دمی با ما باش

اعتبارم ریشم ، اعتمادم تسبیح

نان و عشقت با ما

پس بفرما ، که هوا بس سرد است

زن همسایه ی دیروزی ما .......

ای خدایا !چه  هوا  نامرد است!  


----------------------

/// سوگند///

خداوندا ..........

به تسبیح تو سوگند

به حمد و قبله ات سوگند سوگند

من از کویت نران من دردمندم

گُنه کردم

ببخش !! آخر به بندم

رها کن این اسارت و این جدایی

دگر آخر به کی

این بی خدایی ،بی پناهی

من از درگاه تو خواهان وصلم

تو لبیکم بگو

تا جان و هم جانان ببخشم

اگر ژیلا !

خدایش، این اِلاهش راشناسد

خدا هم بنده اش

این رانده اش را می نوازد

------------------------

نکند خواب برد خوابِ مرا

نکند راز خودش فاش کند رازِ مرا

نکند اشک بشوید همه ی اشکِ مرا

نکند عشق خودش خام کند عشقِ مرا

------------------------

باز من مَستم و از مستیِّ تو خواهم مُرد

باز من مُرده ام و مُرده ی تو خواهم مُرد

باز این ساغر ما خالی و پُر می گردد

باز قاموس کلامم ز تو دُر می گردد

------------------------

گل به خوشبویی و زیبایی تو دارد راز

ماه وز نور و جلال تو کند این همه ناز

-----------------------

بهر نمازش که وضو می کنم

هر طرفی قبله زِ او می کنم

تسبیح وسجاده ام او می شود

حمد وثنای تن تب کرده ام او می شود

------------------------

از خودت تو به خدایت می رسی

و ز خود غافل به شیطان می رسی

------------------------
///لیلی///

لیلی بدر آمد

باز کن پنجره ها را

باز کن این خم ابرو ،خم غم های جهان را

باز کن این رخ زیبای بهاری

تا خدا سبز کند

رویش گل های صفا را

بازکن گرمی آغوش نگاهت

تا که خورشید کند

باز رخش را

باز کن دست دلت ،

دست کرم را

تا که آباد کنی

خاک خدا را

------------------------

کاش روزی که خدایم

گِلِ این مانده به گِل را می ساخت

کوزه گر ،کوزه ی عمر مرا

خانه تو می انداخت

------------------------

نرگس باغ ز مستیِّ رخِ تو به دعاآمده بود

آهوی چشم تو از دشت خدا آمده بود

هدیه ات داد، گل سرخ لب لعل عقیق

نفس چون گل تو از اِرم و باغ خدا آمده بود

------------------------

///من یه سطرم///

نه مریدم نه مرادم

نه گناه شب هرز و شب تارم

نه شرابم، نه شر و شور جوانی

من نه بازیچه آن بلهوسانم

من یه سطرم

سطری از متن زمینم

که به جوهر شدم آلوده دنیا

به خرابات شدم شهره و در میکده مستانه وتنها

من نچیدم ز هوس سیب، از باغ تمنّا

من نیالوده ام این عرصه و این دامن صد چین شبانگاه

من عروسم که به داماد طبیعت شده مدیون

من خطایم!

که به خطِّ لبِ آن عشوه هر جایی بی نام شدم واله وشیدا

من گناهم؟ !

گُنهی از سر تقصیر دگرها!!

------------------------
نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

اگه المپیک تو ایران برگزار میشد ….. جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 11:31

تا حالا 27 تصادف دوچرخه سواران با ماشين گزارش شده است. نيروي انتظامي اعلام كرد از روز اول شروع المپيك تا حالا حدود 45 هزار بدحجاب و بيحجاب راپس از اينكه به تذكرات توجه نكردند بازداشت كرد و بازداشتها هم چنان ادامه دارد.

طبق اخرين اخبار به علت بسته نبودن جاده مسير دوچرخه سواري كه از تهران تا جمكران بود

در پي حضور بوش در مراسم افتتاحيه! ورزشكاران كمپ ايراني

براي اعلام انزجار خود كفن پوشان وارد ورزشگاه شده و در حين عبور شعار مرگ بر امريكا سر دادند.
در همين راستا مردم ايران نيز تظاهراتي در گوشه كنار كشور برگزار كردند.

به علت نبودن توالتهاي عمومي در سطح شهر تهران تا الان 2350 تركيدگي مثانه و كليه گزارش شده كه پزشكان مشغول مداواي انان هستند.

در پي حضور تيم اسرائيل در ايران ، ايران المپيك را تحريم كرد و از شركت در ان خودداري ميكند

در مسابقات شناي زنان از حضور مردان جلوگيري شد و براي اينكه در موقع پخش مسابقه شئونات رعايت شود در اب گرد زغال ريختند تا اب سياه شده و زنان ديده نشوند !  در پي اين تصميم قرار شد كه برنده مسابقه به قيد قرعه كشي انتخاب شود

به علت سهميه بندي بنزين مسابقات اتوموبيل سواري و موتور سواري برگزار نشد

در مسابقه دو ميداني در 100 متر به علت چاله چوله بودن مسير از 10 نفر شركت كننده يك نفر توانست خود را به 5 متري خط پايان برساند !

مسابقات كشتي با گرمكن ورزشي برگزار ميشود

در مسابقات اسب سواري ، شركت كنده ايران به علت نبود اسب مناسب با الاغ شركت كرد  كه در پي اين اقدام كميته المپيك اين شركت كنند را به خاطر دوپينگ از مسابقات محروم كرد

پس از برگزاري مسابقات قايقراني در يكي از رودخانه هاي رشت بنام گوهر رود ( توضيح اينكه فاضلاب رشت در رودخانه گوهر رود ميريزد و اين رودخانه الوده ترين رودخانه جهان است )  تا اكنون 150 نفر از شركت كنندگان به بيماريهاي ناشناخته و اسهال شديد مبتلا شدند
نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

شعری زیبا از سودی عزیز یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 20:8
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت هر چه دشنام از لب خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم برکند رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها بادبادک ها به هوا خواهم برد گلدان ها آب خواهم داد خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد
نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |

شعر هایی از ... جمعه بیستم فروردین 1389 14:2

 

فرهاد و فرهادها را شیرین به بیگاری کشید

کوه هم سینه اش را ، احساسش را ، زخمی تیشه فرهاد ساخت

 تا  شیرین ،شیرین  شد و فرهاد کوهکن ! 

 


کودکی ام

امروز را به تماشای دیروز نشستم

 تماشای کودکی ام

 همراه با عروسک فردا های مبهم!

کنار باغچه ی کوچک حیاط ،تنهایی ام را می نوشتم

 الفبایش را برنگ تاریخ فاتحان نقش می زدم

نقش  هزار توی هزار بی شمار نویسندگان سر نوشت کودکان خاک 

و من......

گلهای اطلسی  بنفش را

همراه پروانه های رنگی خیالم

به اندازه ی رویاهای کودکانه ام

وبه عرض و طول غربت همه ی افکار به بند کشیده ام 

به دامن کهنه و بیرنگ موروثی  آرزوهایم می دوختم

و با انگشتان خاک آلودم می نوشتم

تنهایی ام را !

به وسعت افکار کودکانه ام

به آرزوی در نطفه مانده ام

 و به نویسنده ی روزهای زندگی ام :

کاش نوشته هایت بوی مهربانی می داد

کاش روسری عروسکم را سپید بنویسی

کاش خوشه ایی گندم با کاسه ی آب را بنویسی

زیرا کودک نوشته هایت خسته است و حیات می خواهد

تاریخ  کودکی ام را غیر قابل مصرف ننویس!!!!


مرا چون واژه ایی از واژگان شعرت بر گزین

  و درون قاب شیشه ایی خیالت بگذار

آنگاه برای حُرمت قلم ، می توانی بنویسی

 اورا فقط ، برای پرواز درآسمان خیال می خواستم

هوا پسِ!

 دلم برای خودم تنگ شده خیلی وقته خودم را درست وحسابی ندیدم

چی ؟حسابرسی نکردی؟وای ...وای بی خیال خودت شو که هوا پسِ!

نمیدونم چه تغییری کردم شاید بد... شاید یه کمی خوب!

باید از آینه بپرسم ولی نه ....

 این آینه زنگار گرفته قدیمی که منو زرد و غمگین و البتّه یواش 

و در گوشی بگم کمی  عبوس نشون میده ، وای کسی نشنیده باشه ! 

چی دارم میگم ؟  من گفتم عبوس !؟

نه، دارم واسه دلم می خونم گوش بده....


تو لیلی باش ، ما لیلی ترینیم

 تو مجنون  باش، ما مجنون ترینیم


بیچاره لیلی ومجنون !

که هر جا دچار تنگی قافیه میشیم  پای این دوتارا میکشیم وسط!

 آسمون وریسمون را بافتم بهم نه ؟

گل های شمعدونی کنار حوض هم به صف کردم وبراشون آخرین اشعارم را خوندم


 من امشب عشق را فریاد کردم

 بنامِ نامی جان، عاشقان را یاد کردم

 خدا را گفتم ای شاهد بیا برمن تماشا 

که بر دلدادگی، دیوانگی بنیاد کردم


ماهی قرمز تنگ بلوری دلم  هم اشعارم را مزه مزه کرد و نگاهش را ازم دزدید

ترسید بفهمم که خوشش نیومده

صدای هوار هوار مرد دستفروش افکارم را رَم داد

آهایییییییییییی ددددددد ل  دارم، خووووووووووبِ شو دارم

بیا که ا   ر  ز  و  نش کردم ،باب د  ند  و   نش کردم

خدای من ؟دل!

یعنی کیلویی چنده؟حتما به نرخ روز! شاید هم بازار سیاه!

چه فرقی می کنه

از جا پریدم و ای... بازم  یکی از گلدونای دلم شکست

آه ..... خدای من، باز این پیر زن هزار چهره آمد نشست کنارم !

دنیا خانم را میگم : آره عزیزم جونم برات بگم که ........

آره ، آره می دونم که .....زندگی رباعی است وغم های آن قصیده!

ای بابا من به یک شکسته بند نیاز دارم

دلم تَرَک برداشته ! 

و

آرزوهایم غزل می خوانند

وداع را برایم لب طاقچه گذاشته اند

   و نوشته اند : ژیلا یادت بماند

که .... من (ها) رفتنی اند و بت ها شکستنی !


هر نفس تانفسی هُو کردم

حق طلب کردم و دل را به دلش خو کردم

باده عمر چو پیمانه کند  روزی چند

مرغ حق آید و درحال نَزَع آرزوی او کردم 


هیسسسسسسس!

اتل متل توتوله ،احوالتون چه جوره ؟همه چی جوره جوره ؟

مملیِّ ما هم خوبه ،راستش بخواین خوابیده ،بس که دیروز دویده

با بچه ها ی شیطون ،تو کوچه و خیابون  

 هیس هیس هیس !

 می خوام بگم مملی ما چه کرده ، خواب باشه و نفهمه....

سر کلاس انشاء ،دستاشو برده  بالا .....

خانم  بخونیم  انشاء ؟

معلّم مهربون :

بفرما  انشاء بخون ،زیبا و خوانا بخون ......

بچشم خانم معلّم ....

بنام آن خدایم :

که داده دست و پایم ، چشم و گوش و زبانم

موضوع انشاء چی بود..........؟آهان، علم بهتره یا ثروت ؟

 البتّه ثروت ثروت 

 حالامیگم مفصّل ،وقتی که پولدارباشی،آقا و دارا باشی

  خونت میشه تو پنت هاس، حساب بانکی ت بالاس

 صفرش  میره تا مریخ ! اسمت میره تو تاریخ

با یک چک بی تاریخ

 دکتُرا میشی راحت! 

 گاهی میری لواسُون ،عشق می کنی چه آسون

هوس کنی دُبی ایی ،یا کیشی و تورنتو ،جنیفر(ل)  و مورینو !

اُتول داری یک هزار ،خونه داری صد هزار

حرمسرایت آباد ،فتحعلیشاه کی بوده

 جونم بگم خلاصه ،قصّه ی ما درازه ،مثل شب سیاهه

 خودش همش یه رازه 

   اجازه ، اجازه ،علم بهتره یا ثروت ؟؟؟ البتّه ثروت ثروت!!

وای ببخشید.....

مملیِّ ما نادونه ،بچّه است و حیرونه

نمره ی انشای او ، یه صفر تنهاس بگو

یه صفر تنها و........... آخ ...چی بگم ؟!

قصّه ی ما نه نون داره نه پنیر!

نه آش داره !نه حلیم !

مملی  که خوابه خوابه ...................اِه ..... حالا چه وقته خوابه؟

 هیس !


نوشته شده توسط لوتی نوید  | لینک ثابت |